یه روز این آخونده ، قـ.ـرائتی ، اومده بود دانشگامون حرف بزنه ؛ اون ساعت سر یه کلاس عمومی نشسته بودم درس انقلاب بود -___- استاده چند دقیقه ای فَک زد .. حضور غیاب کرد گفت بریم تالار هم گوش کنیم هم سیاه لشگر باشیم .. منم از خدام بود از کلاسش خلاص بشم و گفتم تا سلف باز میشه میرم اونجا لم میدم :/
رفتم اونجا دیدم علیرضا هم نشسته با دقت داره گوش میده :))))) یار خیالباف من D: پریدم پیشش :)))))))) اونم عمومی داشته استادشون برشون داشته بود آوردشون ... با علیرضا شروع کردیم به حرف زدن راجع به صحبت هایی که این آدم قبلا کرده ... گوش هم می دادیم :/
می گفت این تالار به این بزرگی چیه ؟ :| چرا پول رو هدر میدن مسؤلین :| چرا این صندلیا متحرک نیست ؟ :| چرا چسبیده به زمین ؟ :| اینا باید جمع بشن مسافرا رو اینجا اسکان بدن :||||||||||| همه فقط گوش بودن ... کاری جز این نمیشه کرد ...
خیلی حرف زد .. راجع به همه چیز ... می گفت این عربیی که توی مدرسه به شما یاد دادن عربی نبوده :| عربی که اینا نیست ... هیچی بهتون یاد ندادن :|| " سرتون کلاه گذاشتن ! "
و ...
از این حرفای خنده دار خیلی داره ...
اینُ راست میگه هیچی بهمون یاد ندادن ... سرمون کلاه گذاشتن
برچسب:
نویسنده: مهتاب حسینیان